دُرّ مکنون — Page 5
ترک دنیا ئے دون تجلی کن بیچ نفس شقی برا ر ا ز بن عاشق زار در گفت و سخن خود کشد به جانب یار ہے تو شوق گریستن دارم اینچنین فعل زیستن دارم بر زبان گفتگوئے زہد و عانت کار با جملہ بد تر از اجلاف سالک اول بود بنجامی کار گاه غرق و گهی فتد به کنار باز نادم شود زیستی دین عہد بند دو برائے ہر آئین مختلف حال باشی اول کار گاه غرق و گهی رسمی بکنار ناگهان فضل حق پدید آید هر چه کشور از تو بگشاید را نفس شیطان زوست بر من براه ہوش کن بوش تخم کذب همایش هر زمان صدق را ملازم بابش هر ملازم هر که از معرفت بدار و گنج خلق او بیشتر بود در اینج ہر کرا کام صدق بیشتر ات از همه ما بخلق بیشتر است راه مردان ره رضا خدا است عز دنیا و آخرت به خدا است خوشتر از وقت در دوقتی نیست تا توانی براہ درد بایست آنچنان دل بیا دا و انداز که ترا یاد ناید از دل بانه یکسر از دست تو عنان بر و و از دلت میل این و آن برو 6 لطف تو ترک طالبان نکند کس بکار ربت زبان نکند مست گردی از جام عشق نگار فارغ از خویش و غافل از اشیا دوست دوست ابگیری صورت و شمنت آن بود که دشمن است او