دُرّ مکنون — Page 46
خدمت در دمند باید کرد تا نگر ایزدت به بخشد درد ا شب بطاعت گذار و استغفا روز روشن برام خدمت دار برا نان چہیتا برائے گرسنه کن هر که با غیر حق نپردازد خود خداوند کارا و سازد تا سر زلف خود کشادنگار بند بر پائے مانا نگار خدمت ما نگار نیز یزد بجوئے نیز بر می گیرد نظر لطف خود بما نکنند مردم از دورد او د و نکند اصل در کا بہت صبر و شکیب بے صبوری دریغ نگیر و زیب ہر عمل تا تو میتوانی کن بر عمل نیک پاسبانی کن ناگهان از تور آید آن کرد که درانت بود کشایش کار به آن کار را بکن که نگو است تا چه آید پسند خاطر دوست کار نگر از دست تو شود آن کار که از ان دست گیردت الدار معنى أَنبِطُوا بخاطر آکر آنچه قرآن بدو نمود اشعانه چیست احباط دست و بازوان نعرہ از بہرہ رہنمائے زون چون سگے نیم شب بال از درد تا بگوید که رحم باید کرد بزن از گریه حلفته در او تا شود جانب تو خاطراد گر کیسے بردر تو نالد زار بیکس و با مصیبت و بیمار تا از ان لقمه انگنی بر او که سکانت خورند بر در تو را چه برانی در اتو از در خویش