دُرّ مکنون — Page 44
۴۴ ناگهان آمد آن پریزادم من ز شادی بیایش افتادم چه خبر بود خلق را زین درد اشک ما را بخلق رسوا کرد بود پنهان دل طبی ره ما پرده ما درید دیده با در تردید بت پرستی ایکه یک چند بت پرستیدی بوئے صدق سداد نشیدی چند روزے خدائے را بپرست بنگر آن نور را که اینجا هست کورچون کور را نماید راه غرقه چون غرقه را بگیرد دست را بر در او کیسے زبان نکند باش زان سان که سر کر انگری از خودش بهتر و نگو شمری ر است آنکس که او سبک بار است هر چه دارم برائے او بد ہم تن و جانان رضائے او بدهیم هست در نقش عیب سیب سیبی که نگردد عیان بیک نفے سالہا خون خورد کے در راه تا شود از عیوب خود آگاه شرط دیگر بعزلت این آمد که دل تو پینج آرامد گرچہ مانی سنجلوتے جاوید نکنی آرزو سے خالد و زید عزات گوش بہت کرماندن از فضولات دور تیر ماندن قصہ ہائے زمانہ نشنیدن ہوئے اور نام نجمن نمیدن عزلت چشم بست پوشیدن هر چه نادیدنی است نا دیدن عزلت