دُرّ مکنون — Page 42
هر پست از زمین و چرخ برین و از بنی آدم و خور و پروین نیست آن را ز صانعی چاره که بود فیض نبش ہموارہ گر نداری نظر بخانه خویش متغیر همی شود کم و بیش سقف یا ناودان سقف سرا گر نماند بیاد تو دو سال بنگر اکنون بوئے خاور ماہ چون تغیر بد و نیسا بد راه را چون نه فرسود می شود تن بشان عاقل آن است نزد ایل سدا که شنا سید صلاح را ز فساد از دو راهی گزینید آن راهی که نه بلند زبان در و گاهی نه همین مشهور بهراسد نیکتر را از نیک بشناسد آنکه باشد دلش بهتره مال چون کند یا دایز دستعمال گر کنی ذکری به نسبت است اول از ذکر خویش باید نات تا نگردی زنفس پوشش جدا ند ہندست رہے بکوئے خدا رحم بر هفت کشوری نے وا لیک، دل در بجھتے مگذار ہر عالم چو یک تنے انگار بعض سر بعض ہمچو با شمار بعض جوان جسم بعض چون دل جان بعض چون دیده بعض بچوں گا بعض چون دست و بازو گرو پار بعض چون ناخن فزون بیجا به تعین مبین ہوئے کے تانگردی اسیر دور ہو سے جہد آن کن که گم شوی کیر نه کسی از تو نه تو رکس نمبر تا نه این راه را نگیری راه نشوی از ره خدا آگاه