دُرّ مکنون

by Hazrat Mirza Ghulam Ahmad

Page 26 of 203

دُرّ مکنون — Page 26

۲۶ تا نه پیدا شود بدل در سی ننشیند زراہ تو گردے چون کلونے بیگنی در چا رسد آنگه که پیشنوی آوا کا غذ سے چونبشته است و سیاه نیست دیگر نگاشتن را راه چون مجمے پر بود نخست از خاک نتوان ریختن درویشی پاک تا نه خود راپنی کنی ز خودی نشوی پر ز پر تو صمدی کوری و شوخ رفتن اندر راه آخر افتد که اوفتد در چاه دور دارا ز طریقہائے ہلاک نظرے دور میں بد ل پاک بد زبانی من بکس اے یار سر پیچ از تلطف گفتار گفتگوئے بدی زید کاری است ترک بخش از شعاره دینداریانی بر زبان هر چه آیدت گفت دل پذیرد تا نرش ناچار در معنی آدمی زمین و آسمان و غیره ومان همه این بستگان به بندگران بر سر حمله قاهر سیت نهان همه چیز است همچوگا و عصار گرد هرگز بگیرد بگردا از اجبار آسمان بر انه طاقت است و توان که دو شیری فروشی و زمان نیز خورشید را نہ یارائے کہ نہد بر سر سر شب پائے دشمن آلتش است۔ آب پروان و شمن آب است هر خیوان شب سلخ است ماه را دشمن هم خسوف است بر خور روشن ا اینهمه چیز است و شمن و دوست