دُرّ مکنون — Page 24
۲۴ سخن عشق دل کند پر خون روئے لیلے اہمی کند مجنون می فتد در دل از جدائی خون فرقت یار میکند مجنون گریه گرنا یدت بمان بیدار تنگدل چون شوی بنالی زار اینچه راز لیست اسی نگارینم من در آتش بهشت را بینیم دل سوزان عشق و یار به پیش وصل یا ر است و غم و ماده پیش خود نیست بدان چنین اعزاز و نه از طور دیگر امید بازی تفصیل بنده بنده را نام بنده شد از بند از اینکه بند است بند در چون چند آب هم بنده است زینکه درام بند در سردی است نه خود کام را نتواند که گرم گردد و حار و باه هم بنده است زینکه مدام میشود نیست چونکه گشت تمام آفتاب است نیز بنده درام را نگه گردد یک طریق مدم نیز آتش مطبع تمہاری است گرمی اور حکم جباری است گر بر آری به پیش او فریاد گر میش گم نگرد دانی استاد بنده است و در حرارت بند بسته حکم بادشاه بلند پائے شجا را سنگ بند است در صلابت خویش سار در زمین بند است سخت در پا سلاسل افگند است سنگ احکم زبان بست است را جرم پست تر زیر است است