دُرّ مکنون

by Hazrat Mirza Ghulam Ahmad

Page 180 of 203

دُرّ مکنون — Page 180

۱۸۰ مرا واعظ بزاف و چشم سوگند که میدارم بدست دیگران دل زمن بر آن و چشم خون فشاندان نگر دارد ز چشم من نهان دال بداد میش دل اسیریش ندیدیم چنین بادیم زینیان الگان دل دل از حرص دو عالم بازگیرم شرط آنکه بگیر و داستان دل بعشق او ندارم چنان که برگرد د کر کے استایل اگر دل گرددم چون مینہ صاف سوئے او می فرستم ارمغان دول - چو روزے سے کوریج در پیش است مورد نباید بستن از زر این آن دل پورو کجا جانم بیا ساید به هجرت بیاد و لر با مفقود گشته که از درد تو میدار و فغان دل ز سر تا پا مثال دود گشته چنان عشق آتشه در حال افزود که عشق انگیخت از مستی اوزد ہی نباشد این لطافت با در استان نگر با شد نگار من پریزاد جهان آباد با باغ و بهار است جهان با بروئے تست آباد تولی امروز کنجان عدالت شناسی حمله اعصار عدالت امیر کو سر دشمن گدازی بر آورد از گرمیان شجاعت زمین از خار و خاشاک مظالم صفا کر دی جولان شجاعت قطعه عربی کفانی خالقی دتی معینی ا يا رب اجعل التوحيد ديني فداءك ايها المحبوب روحي فادر کنی و زدني في يقيني على نفسي ظلمت قلت قولا فادر کنی و زدنى في يقيني