دُرّ مکنون

by Hazrat Mirza Ghulam Ahmad

Page 147 of 203

دُرّ مکنون — Page 147

۱۴۷ نیست حاجت گلیم کهنه بودش دل بدلدار بند و دیبا پوش نیست اندر سرائے پیچ عنی عدیم چون قناعت متناع مفت سنی سنگ هیجان زده است بر تو راه ستمبر سنگ افتد برین قیاس دیگاه آگئے چیست سنگ بیجان را که چه مشکل فتاد انسان را سنگی است این بست آزادانی همچو سنگ مثانه دشمن جان اعتقاد حصول هوشت برد کر یک شرکت اندر اندر خورد چون برستی دلت گرفت قرار عقل دو رائے تو پست شد ناچار چون خدایت ندا و نور درون فکر و فهم تو جب گشت نگوان مشرک ورزی عبداد انگاری کفر گوئی صواب پنداری گرتر گریم اکنون نداند او داند گر ترار حسم آن یگان میشد دولت سوئے باغبان بکشد تانه کسی سر ز جان و سر تا به بار آزرده را چسان یا بد بد لعنت خلق سهل و آسانت لعنت آنست کو زرحمان است خود دلے را کہ ہوئے عشق کریم میکند و صف یار در توحید ندمت گور پرستی گور مردان با بلهی مهرست کار مردان بین گرت خرد است هر که چرخ فلک برو گروید به یقین دان که بنده است لیسید چند زان شاه بیخبر ماندن چند زین گونه کور و کرماندن