دُرّ مکنون

by Hazrat Mirza Ghulam Ahmad

Page 110 of 203

دُرّ مکنون — Page 110

در آخر حاصل ہے آن دے کر دئے نگیر د راه اغلب آنست کان ولی اس سیاه صبر کن برغم والم تا یار دست تو گیرد از کرم یکبار عادتش نیست اینکه بگذارو نظر سے کر وہ باز بردارو هر که از کار ماند کارش شد در تجارت ز یک هزارش شد تا تو هستی اسیر خود بینی در صف قرب قدس نشینی گیرد انسان بعد صاحب را مرگ از هم جدا کند ناگاه هران شهرم کن زان فساده اندام در پیشین مجھے باول شام مدنی رای نفس خود را به ایست افگن دست پیش زمان هم که نفس باز دوست ت که در ابتدائی میدیاشتی سهمه عالم بخدمت و کاراند تا دل بار خود بدست آرند ہر کرا فطنت است محکم تر دار و امید زیستن کمتر شب ندار دانید صبح بدل نشود صبح و شام را آمل آنکه در ولیشی اش پسند افتد قدر او نز د حق بلبند افتد ممکن آمد که دوستان خدا فاستخانه بوند چهره نما تا بسیرت نباشدت بکمال در خلائق تصرف است و بال تا شنیدم که مهر بر بیس دیگرم الفته نماند ندیکس که ان کے اہمیت وقت نکوست که همه وقت یا ر در دل است لڑتے نیست ہچو در بیار عشق ورز د دل از همه بردان طمع خوشدلی بجز دلدار گر چه داری ہزار گنج مدار ابلهان را برفق بند بده حنظل تلخ را ببندیده