دُرّ مکنون — Page 70
هر که دور افتد از صحبت یار بازجوید زمان چهل نگار از تپ هجر خشک گردو پوست دل تیداز برائے دیدن دوست با زیاد آمدش رخ دلدار آن خط و خال گیر ہے اور خمار آن سمنتہائے دلبه شیرین آن محبت بسیار ماه جبین هرچه آید از هر چه آید بر آدمی از غم آن زمبیا کی است و شوخی هم سر کر ا صدق گشت جان افروز طالب خاصدگان بود شب روز هر که مردد و از رو مولی است همه معظم مراد او دنیا است به ہر طرف شور غدر است و دعا مردم اندر تلاش اہل وفا آنچه جایل کنند در آخر کار عاقل از اولش کند ایثار رو شرک اینچنین قوم را با ید جهت خدمتش کار خویش کن بنخست بارادت بر وحق رو آر دفع گردد بلا از ان دیدار آنکه او بر تر است از افلاک بر وجودش نهند تهمت خاک را ہر کر ا پاک اوقت دل جان مشرکان راه راست نادیده صد خدا باز خود تراشیده را رام را خالق جهان کو سیند رام را نام رست بنهاده دام خود از کشتیا زاده براهم آنکه او زاد و مرد و شد نابود چیست در سو علامت معبود