دُرّ مکنون — Page 37
کاش گام به نزلے نرسید زحمت آب و گل زمن رسید یار در کشور جنونم برد و از زمین و زمان برونم برد از سے عشق بیخود دوستم رستم از خود بسیار پویشم و برا است دیدنت نعمت دولت محبت زہے قسمت هر چه جنب حق ز لوح دل تبراش بگذر از خلق مجله حق را باش چون دلے تانگار راه کند بر رخ غیر چون نگاه کند من که خود پت سر زن مردم کے بہ پین پاکستان سمی گردم به من که صد سور از درون شنوم سندت اسے خیر خواه چون شنوم خود مرا در میان مبین آیار که نگفتم نگفته دادار قدم اندر ره صفا بزنید که سنگ سیرتان عصا بزند نیکوئی با بدان بدی به نکوست برنگرد و زید که سیرت اوست حلم باید ولے بموقع خویش گرگ بگذار تا نه در دومیش وز د ر ا چون گرفت نگذار تا نه مایه را دید آندار از عبث نیست حكم تعزیرات ان لِلنَّاسِ فِي القصَاصِ حَيَات در بیان بت پرستی سنگ اگر نبی تو براپ بام چون بیفتد کند بخاک مقام آن بہتے را که تیشه براشد دیگری را چه سود زو باشد آنکه خود دست مائل پستی تو چه چشم پرنس در دوستی