دُرّ مکنون — Page 169
179 دیگر آن کیست همچو اوت در که کند با زجان به تن صادر نے شریکیش نه مثل وستا است این خیال محال سودانی است اینچنین یار خویش باید دست بد نصیب آنکه دانش گذاشت یار بندگی را همان کے باید که دید رزق و جان بخشاید خالقے را پرستش باید که نه میرد نه از کسے زاید اظہار جوش محبت از خدا هر که دل و او دل بدو بدهید هر که سر داد سر بریش به نهید هر که رو داد رو بد و آرید خود تراشیده سنگ بگذارید سمہ تن از برائے جانان باہیں روئے زیبا خود بہت محراش یار من از چه رفت نادانی که بر نجید دلبر جانی له دل پر آتش زعشق و دید بر لب فرو بسته از سوال جواب ورید چشم بر غیر دل بسیار مران باز این کار کار و بار مرا است از در و غم انیس ولب باید وزیر و نم نشسته با اغیار نم دار عشقم اندر دل آتش افروت که از ان مغز استخوانی تقویت مردم و نا مد آن نگارین تن سوختم دل سوختش برین اے مرا سوخته بفرت خویش چه کنم تا نمائیم شیخ خویش اسے قدت گلبن زباغ بهشت خار در راه خود نیاید گشت روز و شب در تصورت سیستم لب زخلق و جهان فروبستیم درونم