دُرّ مکنون — Page 167
196 تا مرا سوز عشق تو دادند از نفیرم کسان بفرمایند ر تادم مبالا سے او شده است همه ہمہ روز است دیده پر آبم شب به هجرت نمی برد خوابم چون سحرگه ز خواب مے خیرم آب از دیدگان ہے نیزم شب چو آیم بسوئے بستر خواب یادت آرم بدیدہ پر آب چون رود آن نگار دل افروز نے شجر شب بود نه روز هر روز شب و زم زور د سوز و گداز تا ز من رفت ولی نیا سازه اینکه از چشم من برفتی دور رفت از دیده ام به بحجر تو نور لذتے نیست پیش عاشق باید چون نظر بر شیخ عز زینگان سوزم را همچنان نیست پیچ محنت و درد را باز چون یاد آیدش رخ دوست رود صبر از روئے یار نتوان گرد این عذاب اختیار نتوان کرد یا رول کم شود به ترکی نیگار لیکن این کار و بار نتوان کرد شود اسے برادر دو روزه این دنیا در مزابل قرار نتوان کرد عشق آنجا که کارت باید صبر و هوش و حتر از برباید مے کشاید زبان بر و صد کیسز پیش خبر بود نه ز پس برو صد بالا بر وجود خود آرد دل معشوق را نیازارد آنکه معشوق او یکی باشد ترک جان پیش اند که شد را من خود از سر بر نمیدارم