دُرّ مکنون — Page 123
همه اندام او معطر بود ذات او جمله در و احمد بود مت ست هرچه بینی بدست قد تا دوست از ازل بسته شیت اوست نا نباشد ارادت هیچون نشود این میشه نشود پیچ جنبشے وسکون دل و جان پاک کن جو اپنے بال تا شوی گوہر سے ہونے کمان بریمه است جود و احسانش صد هزاران در و و برهانش را شکر دادار چون بی آریم الفت دون اوز دل بردا تا یگانه شوی چنان که نگاره نتایگا نه هر چه در دل نشیندیت جریان پیش رویت همان شود یوا صدق عاشق بود چون در حیاز بهراد دل بریده از کونین عارف آن است کون خود بمیرد راحت دانش با خدا گیرد لا دبالی فتاده از عالم نے عمدش نظر بود نه بزم آن شراب رحیق نوشیده که ز ناخن برون ترا دیده ہر کہ اور کستنی است رضایت خواندش سوئے دین حالت باہر گرینیا ید معربان الله بسلاسل کشند تا درگه کا فرش دشمنی کند او درست اسے عجیب اینچه لطف و رحمت است از وساوس درون خرا شود درها آن دو صد حجاب شود۔بہترین وقتها همان شناس که دلت سته باشد از وسواس علم سرمست ہوئی آن رمان عارف پاک آفتاب بهان طالبش زارو نا مراد برفت دنیا و آنکه آزاد ماند شاهد رفت