دُرّ مکنون — Page 116
117 بود این مقتضائے نور خدا که دل شان ربود از دنیا چون شد آن فر پاک شامل شان تافت از پرده بدر کامل شان فر دور شد پردہ پائے ظلمانی شد سراسر وجود نورانی اندران کوئی اگر مردی در بدر کو بکو چرا گردی خاطرشان جذب پنهانی کرد مایل بعشق ربانی از دل شان ثبت فوردستان کرد نمر از خالق دل و جان سینه شان زغیر حق پرداخت از سئے حرف عشق بیخود دست روئے شان از بتان سحق آورد ہمہ اللہ ہائے نور سپر ہمہ یا داد بندگی دادند بر حدو د خدائے استادند با دین اسلام را علم کشتند کامل در اسخ القدم گشتند مصطفی بود گنج پر کو ہر صد در و د خدابران سرور اپنے چند دور از ره دین غرق در شرک و مور و نفرین مصطفی بود آفتاب رشاد دیدنش از خدا بیدار میاد دل بیکبار با خدا بستند خاطر از عنیه باز نگسستند در رضائے خدائے بد دیدند دامن از خود تمام بر چیدند جان د اموال را فدا کردند کردنی با همه ادا کردند بدر کامل شدند هم در بدر در جنان یافتند با یه ت نقش حق زینت نگین کردند روئے بہت لہوئے دین کرنے حمله زمان شمع پلے بره بردند در جوار خدا پناه بردند