The Shining Lamp

by Hazrat Mirza Ghulam Ahmad

Page 184 of 284

The Shining Lamp — Page 184

184 شناسد چشم یار صادقان را می آید به کار کید و مکر اینجا نمی باید برای وصل دوست صدق می اوست حمق بجوید صدقش بی که هر کبریا جناب در ورزی صدق وفا یمن از یابد می آخرش صدق به بکشاید مسدود دری صد آید به صدق یار رفته باز می ورزان را همین باشد نشان صدق کز پی جانان به کف دارند جان نظر دلبر صورت در دوخته خبر بی ِّ مردم سَب و ثنا وز اند ها بسته کار عقبی با عمل اند هاکهبهرشخسته رستهآندل ها کی شود این کار و بار از سخن باید که تا آید نگار صدق می علم را عالم بتی دارد به راه ها کند شام و پگاه بت پرستی گر به علم خشک کار دین بدی بدی دین رازدار لییمی هر نظر ها باطن به دارد یارِما هان مشو نازان تو با فخر دِگر هست آن عالی جنابی بس بلند بهر وصلش شورها باید فگند زندگی در مردن عجز و بکاست هر که افتادست او آخر بخاست تا نه کار ِ درد ِ کس تا جان رسد رسد جانان در تا فغانش کی