دُرّ مکنون — Page 98
۹۸ من ندارم دے بجز تو قرار رو شاہد آمد پر حقیقت زاہد آمد مدعی از دو شاهد د عو صد مدعی باطل شود مدعی گر بود دوست هزار شاهدی را دو کس بود بسیار بدگمانی مکن بکار تباه تا نگردی زه ستر کس آگاه چون کنم شکر جو دو منت دوست هم کلاه هم سر از عنایت اوست دست بگو بگوزه باش دیار خود بخود کوزہ کے شو و طیار نام گلگر بخشم بود پنهان خواندش صاف صاحب عرفان گرنه ماله خشم گفت نهم ساز چون بگرد و عمیق و پهن و در از گل شود هم ز صنعت خم ساز خود نگرد عمیق و پین و در از چه شهادت دهد ترا ترا دل بهوش که تو خود آمدی کیونش و خروش یا بفرمان دحکم قادر پاک همچنین مین بسوئے وقت پلاک نظر سے کن تا تله فرمان خود کن از قلب خولین استفتا چه شهادت دهد ترا دل جان که تو از خود بیامدی بهبهان را با کسی دیگرت فرستاده است ہو دراز گاه راضی بصلح و گاه بجنگ کار دادار نیست بر یک رنگ صنعت اوستاد نادر کار شرح اوستاد کند نه زوانکار بر جامه افتادم بر درش جامه چاک افتادم سر بر سند بخاک افتادم کور کے کور را نماید راه گر بر دا د فتند هر دو بچاه