دُرّ مکنون

by Hazrat Mirza Ghulam Ahmad

Page 96 of 203

دُرّ مکنون — Page 96

94 کود کے خاک رافراهم کرد توده بر فراغت از خس و گرد بر گفت آن مرد را که منحل آن تا به بیزیم خاک راصد بار هم ببینیم خاک کوچه و راه تا براریم سوزنت ناگاه سوزن درزی افتاد براه جست لیکن نیا مدش بنگاه گفت ما را چنین خسارت نیست تو بدین لائقی که کارت نیست ہر کہ او طبع کو دکان دارو خوش شود چون شبه با آرد سوزن از بهر دوختن باشد نه برائے سپوختن باشد نہ هر که رخت افگند بو برا نه می نماید ستر ز دیوانه آتش عشق بیان علم بوئے گل تنش در خمیر گلم بر درت افتاده ام چون باک از تو غم و ز دگر ندارم باگ ناختی روئے مردو زن از من چون پوششی کنون سرخ روشن چیستم در حقیت بدلیل ورم سجن اہل عشق خود جوشد اگرچه عاشق به ستر آن گوشد ستران را عشق ہرگز نہاں نے ماند لغت پیغمبر خدا صلی اللہ علیہ سلام نورا و شرق و غرب انگرفت آسمانها از عظمتش شگفت باز من نه گویم شنا برسم و حجاب نیستش در کمال در خوش اسب بر سرم مو گرم زبان گردو ہم کیا لغت اوبیان گردد مناجات