دُرّ مکنون — Page 96
१५ کود کے خاک را فراهم کرد توده بر فراخت از خ و گرد گفت آن مرد را که منتقل نار تا به بیزیم خاک را صد بار می بینیم خاک کوچه و راه تا بر اریم سوزنت ناگاه تا باریم سوزنت سوزن درزی افتاد براه جست لیکن نیامدش بنگاه گفت ما را چنین خسارت نیست تو بدین لائقی که کارت نیست هر که او طبع کو دکان دارد خوش شود چون شب به بار آرد سوزن از بهر دوختن باشد نه برائے سپوختن باشد هر که رخت افگند بویرانه می نماید سر زدیوانہ آتش عشق ہیجان دلم بوئے گل جنبش در خمیر گیم بر درت اوفتاده ام چون خاک از تو غم و ز دگر ندارم باگ قافتی روئے مردو زن از من چون پوششی کنون سرخ روشن دا چیستم ذره حقی و ولیل سخن اهل عشق خود جوشد گرچه عاشق به ستر آن کوشند را عشق ہرگز نہان نے باند نعت پیغمبر خدا صلی اللہ علیہ وسلم نورا و شرق و غرب ا گرفت آسمانها از عظمتش بگفت من نه گویم شنا برسم و حجاب نیستن در کمال در نوشابه میر بر سر موگرم زبان گردد هم کی نعت او بیان گردد