دُرّ مکنون — Page 95
۹۵ پاک اسلام کچھو جامه پاک باز آنکس که عارفه است تمام فارغ آمد ز لعنت دشنام هر که او خنجر زبان بکشود اوبترازه یزید خواهد بود جامه چه گینه بین نظر بخشی که گرفت است گا ذر یکتا پرده پوش است خود رسید زخاکه ہم پلیدیش چو جامه چرگین در جسم کا درست آئین شب برآتش بجوشدش در آب تا گذارد تمام چرگ خراب عیب جود اندش که چرگین است داند آنجا بهار نسرین است جوداندش بامدادان برد بشه پاک بر سر سنگ میزند بے باک مرونہ ہمچو مرد نبرد آویز و همچنین حق مو من المسلم لاجرم چرگ آن فرو ریزد می فرستد ہزار درد والم آنکه داند سپید کرد بدست بزنگاهش امید باید بست همه نقصان کی زد از خامی خامی آمد دلیل ناکافی کس جہول و ظلوم و قام مباد بر کے عیب نا تمام مباد برم برخاست و بر آمد روز ایسے عجب بین که خواجه ست نبود خواجه در بین در نقش ایوان است خانه از پائے بست ویران سات ا چون زمینیا و رفت خانه تمام اپنے بہت فکر رفعت بام هر که دید و نگه دزان آگاه خود بکر دست خلق را گمراه ماند زانستان که روز اول ناد یک قدم پیشتر ازان نهاد در زمانی بندوبست کنند در دم از عدم محض است کند