دُرّ مکنون — Page 94
به۹۴ در سر عیب گوئی اخوان عیب خودر اعیان کند نادان تو به چون ممکن است و استغفار اگر بدی است هم بدش مشمار شاید درست از عذاب خدا تو هنوز از معاندت بقنا گن جامه در دست گاف سے پورسد وقت پر گنیش تمام شود تخم چون در زمین خود ریزری بر صباحے ہوئے آن نیزی گرد آن میکشی کے دیوار یا کسی نصرت انها پر خسار چون رسد وقت آبپاشی آن فکر آبش بسوزدت دل و جان رسنجھا نے بری شبان در اخلاق در خواب و تو در آب فران شت را آب میدسی عمراد لنے زیبایت خبر نه از سریاد کشت آن مانک است این سلام مشوالے پختہ کار اینجا خام گرشهادت بر آید از دینی نیست آن مرد تخم این جمنے تا بکشته است اندران دانه نبود چون زمین ویرانه مالکش بر سر است واقف حال گشت خود را خود آورد بکمال بر گری شهادت بر آید از دینے خاک کن دور دبان طعنہ نے نے چون خدائے کہ آفرید بیشت کمتراز است در حفاظت کشت چنگا نے کنی کہ آن یاری واگذار و لفسق و بدکاری این خیال و گمان ایمان بیت بیش تقی زم بودن آسان بسیت خشم رحمان فروز داز سخنے که بود در دم حجتہ اتنے ہینگر آخر ہوئے کار یزید که سرور ان دین ببرید کار