دُرّ مکنون — Page 93
تا دو زلف تو رسم بود انگیخت آب رو تو آبرو ہا ریخت گر نگردی طلب خود از ما نمودے ہزار حکمت ہا نصیحت در بدظنی جسد طعن عامه را عشق آب گل در دل دست شان در سوا و پا در گل لیکن این بین بد نہ ہر جائیت اے بہا پاک و شکل رسوایت را سوختم اندرین نالم و درد مشکلی نیست راست است قیاس ہر درختے تو از ثمر بشناس دامن پاک را پلیر لگو تانیا رند بر تو رجعت او گر پلید است خود باید بود عیب او از نگوئیت چه برد ور بود نیک و تو بگوئی بد منتظر باش بد بتو برسد هر که نادیده طعنه زن باشد شاهد عیب خویشتن باشد عیب بدید کسے کہ بد باشد عیب جوئی خود از حد باشد رگ جان کسی بر نه شتر شد دشمن تحب قحبه میباشد را گرز روئے شریعتے عر بخوانہ سنگ چو میبیند که سنگ بر دستان حمله آرد بر و بدندانے را تشکل خود را به بین در آیینه عارفان را که دیده بست بند منفعل از تصور حال خوداند تا بجوش حسد بہ نفس کے نکند زم زید و مسٹر ہے دکر