دُرّ مکنون

by Hazrat Mirza Ghulam Ahmad

Page 92 of 203

دُرّ مکنون — Page 92

۹۴ داستان هر زمان دیدیم هر در دل افتاده است صدیم لیک بردم روم ہونے لگا۔گرچه جانم روو بکوئے نگار دوم جاہل اربا تو شہد لے جوید آخرش سو کے جاہلے پوید تا هنوزم نشر عیان این راز که چرا از نگار ماندم باز چون نجاتم بدلستان پوست چون دل من باین آن پوست ہے علتے نیست همچو بیدر دے ہم ہر گنا ہیکہ در ولت آید ایزوت پر وہ تو نماید جهد کن تا از ان خیال رہی تاز ناپاکی دو بال رہی گریه و آه پیشه خود دار تا شبه دست گیردت ادا در دول را بجو اگر مردی صبر کن صبر نام امید مشو مکن اندیشه از سگ عوعو آنچه نوشتن تو نپسندی بربر اور حیر اہم سندی اینکه در خا نہ مانتے داری چون بگوئی ٹکس که بیماری زلف ہر وقت جندیشه دارد تا چه بر من مصیتی آرد دست ظالم بریده میباید تا بکس دست جور نگشاید خنده بسیار کردی ددانی هم به بین ذوق گریه آجانی هر که او گرید از فراق انگار این شنیدم که آخر آید یاد در مجازی نظر سیار کے رسم ورا ہے کیلے است کاریکے وراہے خویشتن را در آر در صف حال تا نگردی چون اسیر متقال هر که در گفتگو و خنده هنر ود حالت صافیش شود پر دود N