دُرّ مکنون — Page 91
91 زین غلط کرده اند ایشان راه که نکردند سوئے یار نگاه سنگ شد سنگ راه بی نیان سنگ افتاد بر دل اینیان گر بمیرد کسے بدشت تتار بهتر آمد از ان که بزید زار آنکه او خود فتاده است سچاه دیگران را کجا نماند راه از کجاره بکس نماید بوم دیده بوم شوم خود معلوم گر ترا نور دیده افزاید ہر طرف بوئے آشنا آید ہر کہ او محوت بطاعت دوست دشمنش آن بود که دشمن اوست چون کنم تو به از وصال نگار تو به از تو به میکنم صدبار خانه صبر شد ز درد خراب تو به را عشق برد چون سیلاب هر که در کار و بار عشق افتاد سر سرو و پائش ہے رود ازیاد که تا بکے محفل شراب کنم سر گرانم بهیل که خواب کنیم مرده این دلبر نگارین است آنکه در خواب ناید آن این است آنکه مار البسوخت از غم خویش چه دهم شرح حال او زین بیش چون رسی بر عمارت از یک گام پایه پایه توان رسید بیام پایه پایه توان سید بیام نتوان بر نشستن از یک گام شکر کن گر ترار سد ضررسے کہ پس ہر بدی بود بترے گر گنا ہے زمرومان پوشی در نهان کردنش بجان کوشی صد حجاب انگنی بروز خطر نکنی ذکر آن به پیج بشه آخر الامرز بین باند زانکه تخم است و حق بر ویاند