دُرّ مکنون — Page 89
وم وقت عمر کس نه خولین است نه یار بار خود را بدوش خود بردار سخت کم خواہ بے نفیسی باش سروری کم بجو غر سے باش خاک شو پیش زان که خاک شوی تا ز خبث و فساد پاک شوی کاش بر اعتماد این خانه رخت انداختی بو پرانہ گر را خانه از ریگ خشک ساخته اند گر بہشت برین ہے خواہی باش اینجا چو مردم راہی با مران امید شام مدار شام چو آیدت صباح گذار هر چه میبایدت بنطیار اعتماد و می مکن زنهار کچھ طاوس پر نقش و نگار صد طلسم است اندرین خانه نفس و یو است و روی جانانه هم اندیشه و غم زین است که تو طفلی و بار زرین است عاشقان را بدستان کار است کفر دین است گریئے یار است دعوائے بے دلیل ترک حیا است هر چه از تخم صدق بنشانی نے درد عشرہ ہائے نورانی گر بری ریگ ابزرگ و بلند جنبش با و خواهرش اهنگند اینجان دام هست دردانه دل بر و من یکی است دیوانه عارفان برکنار زمین نام اند از انکه با آگهی به انجام اند سرخ و تابان مبین خدو خالش دیو سر ز و زیاد بدهاش بهتر آمد که هم از روز نخست یا دداری هر آنچه آخوشت