دُرّ مکنون — Page 86
دست کس نانچہ مشہور یک و دوش هر چه غرب فزایدست آن پوش قدم خودمند در ان جا که بود کبر و شہوت افزائے هر لباس و مکان اثر دارد بیند آنکس که او نظر دارد برسیر بوریا نشستن نزار به ریسند بود در گلزار آنکه صد سیلا و بیار بود ہم سبه و دیده نگار بود مردوزن از نفیر او بعذاب کودکان نعره زن بیجامه خواب باز رستیم زمان عذاب المدوش خفتیم چون خوش و خودم آنچه کردی بمون لطف وکرم نتوانم که شکر آن برم من نے داشتم زحسن خبر تا ندیده جمال آن دلبر ہر کہ در جستجوئے یا رفتاد از همه شغل و کاروبار فتاد دال چشم و زبان گوش و دوست همه از بهر یا د جانان بست آنچه داند خدا بباطن تو بر خلا منش زیر ہے لاف لگو ہر چدازہ تو نے پسند دیار بایدت ماند دور ترزان کا نفس خود را نگه دار چنان که نتابد سر از ره یزدان نگهدار چیستی اسے محنت و نامرد آخرت شدم نیز باید کرد این نه کار تو بست نه کارم نه اسے بسا منعمان شوریده خشک فقر سے بخود پسندیده بین چگونہ جزائے او بد ہم باہمہ مکرو قید وبا ما ہم هر چه آن باز داردت زخدا بر تو شور است و آفته است میلا از خداست