دُرّ مکنون

by Hazrat Mirza Ghulam Ahmad

Page 57 of 203

دُرّ مکنون — Page 57

ሶረ در فراق نگار بے برولیس خود بگو زیستن تواندکس در و هم بگذرد که دل ندهیم لیک دل خود نمیرد و بر هم دلم بر از تخمت کس نکرد منع ہے کیسے کو ندیده است غمه طالب یار و عاشق یارم و از دو عالم فراغ بیدارم بان ستمگار و بدر کے نشوی در وفا کمتر از سگے نشوی غم عقبے غمیت بین نظم بس جگر ما که خون شده این غنم را آمد نے باز یاد رفته من گر که باز اخترم روشن شهر در شبان در از گر گیند با مردان زخون حق در زند روز من در فراق او تاریک همچو دو کے شد است تن باریک در از زمانے کہ عشق می ورزم ہنچو شاخ چنار می لرزم نے شکیم نطاقت و نه قرار چون توانم جدا شدن از یار وصف کردن که دلبرم نه بایستی اینچه وصف است اگر تراخر دوست مردن و زادن است و صف بشیر خالق خویش انجنیان بنگر آب نوشند آدمی و دواب آنکه جان داد فارغ است آب بر سرش محکم آب آتش نیست هیچ نقصان در صفاتش نیست اینچه تر اثر است و باد پیمائی کفر وفسق و فجود خود رائی آتش افتد بران بان زبان که نترسد زنشل این سخنان آنکه بخت نخلق روح حیات چون کنی با ورش فنا و مات حاجتش نیست سو خوردن خواب