دُرّ مکنون — Page 53
۵۳ ول دلبران اگر چه رحم مهم است دل بران رحم شان باید است هم گفته و بر از من و جان کن جان و دل بزرنگار قربان کن نه ابار و نه ترک فرمان کن هر چه گفت است خالفت آن کن راز ہائے کہ بہت پوشیده داند آن دلبر پسندیده تو به از رفعت و بلندی کن خاک در شم خود پسندی کن نیست هموار راه عمر دراز اندرین ره بو د نشیب و فراز اندرین راه را ز یا باشد باز گویم گرت رضا باشد نه سزا دارشان داد گراست نه نزدیک عقل معتبر است صحبت یار جاودان ماراست ما چوب میم او چو جان مارات كذب نگر و نفاق کارش بود یک مجوهم نه اعتبارش بود یک میکند دل نگفته با رینج ترک آداب بین با شش و پنج از همه را ز بهر در یکند و از بد و نیک با خبر نکند اے صبا در فراق مسندم خبرے وہ زیار دلبندم پیشتر گرچه گفته شد همه از هر چه پرسی و هم شرحش باز خنک آندل که دل نگه دار پیچ خاطر از و نیازارد عاقل و زیرک مسخن سنج اند بغم و درد کس نمی رسنجند کچھ ماہ سے نیایدم خیال کہ زامنے باشدش زوجه حلال سر که ماند تغییر دلبر او بر سر خاک خاک بر سر ا و يسر این خدائے به بین که از مادر زاد و از نطفه اش شده و پسر به نگهداری