دُرّ مکنون

by Hazrat Mirza Ghulam Ahmad

Page 49 of 203

دُرّ مکنون — Page 49

۴۹ تا بد کان بنفس در گروی ہر گز اے خام چیز کے نشوی گڑالے خام عالم آورده است بجد بزا تاشناسند قدرت دادار چنگ ورزن بد امن مردی خالی از نفس خویش و پر در روسی مرده است آنکه زنده دل نبود که تن زنده نیست هم درود ره وسندت زخون بیبانی نے زیر علمی و فنون ادانی روشنی از چراغ تهران گیر خانه در گاستان ایمان گیر روئے ہمت بیاک کیشان کی طلب ہمتے از یشان کن گرچه پیری زرتشنگی در آب جز بخوردن کجا شوی سیراب تانه در نفس تو شکست افتد سر این رشته کے برسر افتد دل ما از غم تو نیز خون است و میدم حال دل دگرگون است را از من سوخته گریزی چون مناجات اسے زائد وہ تو دلم پرخون از من سوخته گریزی چون رانده خلق هستم نے جانی وائے بر من اگر تو ہم رانی بر در خود اگر تو ندهی بار موت نین زندگی نکو صد بار یا د خود نوربخش جانم کن صدق را از بیت زبانم کن چشم بیا به بخش از کرم بر دل من وزان نسیم آرم بر دلم باب معرفت بخشا کوریم را بی پدر منه الان "