دُرّ مکنون

by Hazrat Mirza Ghulam Ahmad

Page 48 of 203

دُرّ مکنون — Page 48

را دور دم تا از ان شکر لطف حق گوید یا نگر گرانی ریش جوید آن بجز نور کبریایی نیست حق نمائی است خود نمائی نیست آنکه داند سیاست سلطان بیشتر باشدش غم فرمان گفت حق بنده را چو گیرم دوست کار مین باشد آنچه کرده است گوش او باشم و بین شود چشم او باشم و بین بینند سمه قول از زبان من گوید سمہ رہ با ز پائے سن پوید دست او باشم و بین گیرد بهر من زنده ماند و سیره او کاش دلبر مرا بدید و رفت سخنم نیز هم شنید و برفت ذکر دلبر غذار جان من است طاقت جسم ناتوان من است تا مرا دید و رفت از برسن آتش انداخت است در هم تن پیچ طورم نظر نے آید و میدم درد و غم بیفزاید گرچه در آتشم بسوزاند و اسے نرخ خود باین و آن کرده بر دلت از گناه صد پرده پرده است کادرید خواهش دون سرازین پرده نادری بیرون یکدم از مجلس خودی بدر آئی دیدہ سوئے نگار خود بکشائی بدر خویشتن را از بند خود بریان باشد این راه گرددت آسان تا بفرمان نفس خود بروی ہر گز اے خام چیز کے نشوی گزرے 3