دُرّ مکنون — Page 48
تا از ان مشکر لطف حق گوید یا نگر گر ہنی پهنش جوید آن بجز نوره کبریایی نیست حق نمائی است خود نمائی نیست آنکه داند سیاست سلطان بیشتر باشدش غم فرمان گفت حق بنده را چرگیرم دوست کار من باشد آنچه کرده است گوش او باشم و بین شود چشم او باشم و بین مبیند همه قول از زبان من گوید ہمہ رہ با ز پائے من پوید دست او باشم و بن گیرد بهر من زنده ماند و میرد کاش دلبر ما بدید و برفت سخم نیز هم شنید و برفت ذکر دلبر غذاء جان من است طاقت جسم نا توان من است تا مرا دید و رفت از بر من آتش انداخت است در همین بینچ طورم نظر می آید و میدم درد و غم بیفزاید گرچه در آتشم بسوزاند در ترک نفس ای مریخ خود با این و آن کرده بر دلت از گناه صد پرده پرده است را درید خواهش دون سرازین پرده ناوری برین یکردم از مجلس خودی بد رائی دیدہ سوئے نگار خود بیشائی خویشتن را ز بند خود برهان باشد این راه گرددت آسان تا بفرمان نفس خود بروی ہر گز اسے خام چیز کے نشوی