دُرّ مکنون — Page 47
نے ام چونکه چز که معشوق را نهایت نیست عشق را نیز معدو فایت نمیت ل برتر از بر تر است در غم و درد چون بجائے رسی قرار خوا برتر از بر تر است منزل را آه زان کارها که از ما زاد حق تعالے مگر بیوشا ناد فضل و لطف خدا بعلت رحمتش جز بمحض رحمت نیست نیک برگردد از محل و مقام گنبد خاص بہت نیکی عام اسپ گر مشت میں رفت و بنمای اسپ او را دگر نباید خواند ور بدین قدر رفت طفلا خورد قدم اندر ره یلان پیپر پہلوانے اگر بنالد زار زینکه بار است بر سرش خودا الدزار همه خندند بر چنین زاری که تلف کرده در سن خواری همچنین زور و قوت انسان است در اصل خویش بیایان هر که به ما یه ست از انوار از پئے بر ترش بالد زار پر گنه خود نهد از انکه درا نیستش زان مقام برتر جا نه آن مقامیکه اولیا خوانان انبیاء زان متامر نارکنان آن چه خاصانی کو جوگراه اند با میان چون رسند بر راه اند غفلت آمد دلیل باز ز در هر که نزدیکتر بهراسان تر تافتن روئے از عباد تھا بازدار و ز صد سعاد تھا مادح نفس خود بود بد کیش کار صدیق نیست محب علیش لیک ہم اوفتد که مرد خدا مینماید ز فضل خویش ترا