دُرّ مکنون — Page 41
الهم که با فرار او سخن راندی کہ زع اسے دو دست افشاندی تا نہ عز نے شدی دلیل محقیر چون شدی ثابش علو کبیر کاره عباسی اگر بماندی است چون بخواندی کش کہ بے سیاست چون بتان را شد این بهرمندی جوش زد غیرت خدا وندی الامان الامان زغیرت حق آسمان میشود از ان منشق بخدا مرسل کریم است این پاک هم خرقه کلیم است این بخدا دنیش از خدا دین است بر شولتش دو صد برا این است و است در هم نت و بید نے کہ خلانش گرفت آئینے مئن کر دین اوفتد در نار درست آنکس که رست از انکار آشکارت شود بروز شمار که بر تار خود شدی ذوالنار بنگ از دست خود تر شده خاطر از مهرا و خراشیده چون ازان یار تو به بنمائیم که بهر سو که دیده بگشایم ہر روئے آن داستان می بینیم نور او جان عالمی بینم در حال بیند و راحمد کسے را گرفت معبود سے گفت حق بہت سیرت کافر که بود از طریق حق نافر کفر گوید عبادت انگار نیکوئی خواہد و بدی کارد کفر گوید عبادت انگارد فسق در زد صواب پندار خدا اور سول ذیشان است مریکایر او کار با ریزدان است