دُرّ مکنون — Page 39
۳۹ مز و را دست اینکه نیست زرت بده که شود آرزوئے شور و شرت۔۔یا نشان از دفینه یابی یا بنا گر زمینه یابی تا ازان مال مفت مینوشی شاهدان را کنی هم آغوشی " ہم بجواہر دلت حکومت تاکشی کینه خصومت دشمنان را بدار آویزی هر که خیز د سبخون او خیزی ہر که اندک و ید ترا دشنام آن زبان را برون کینی از نام رحم او بست اینکه زارت کرد کار بیرون راختیارت کرد و بست گرگر نیست بے زرو بی سیم باشه و بادشاہ ہفت اقلیم پرس اندر مراد نا کام است است فی الجلا لیکن آن جاست پائے تو چون بنا سرا بید بند بر پائے بخت تو بند ظالمه را نمی گذار و شاد یک دو روز است بعد دانو از جهالت مکن بشکه در دین زور آور بیشه عقل به بین ہمہ چیزے بزور قدرت دست ہم ہدایت بزور رحمت ایست رست و میدم رغیب ما فکر تو اندرین کجی برد دو مانم گر گذار و پس تو کارت کثرت ہم میکردم ادبارت زور او داردت نگه از شر تا نیفتی نه کار خوایش بسهر زین دعا کر دستید الثقلين لا تكلني بِنَفْسِي طرفة عين تا نه زورش برون گند میناک ہر کسے بہت در مقام بلاک عاجز و ناتوان دبے زوری هست شیطان مطیع اوگوری از رو حلم انگند در شر کس ندیدیش بدست تیغ و تبر از شه