دُرّ مکنون — Page 2
مناجات ایخدا وند خلق و عالمیان خلق و عالم ز قدرت حیران چه مهیب است شان مشوکت تو چه عجیب است کار و صنعت تو گروش آسمان زنست ندارم کوه ها را به تست استحکام نام تو پاک شان تو صمدی است با دشاهی و سلطنت ابدی است ولبر ا سوئے خویش را ہم وہ در حریم مقدس بنا هم رده بر با هم چنان ز خویشتنم که نیابم خبر ز خود کو منم دل من رشک در دناکان سر من خاک کوئے یا کان کن زان مطا گم بعشق خوشم کن که نماند ز من نه شاخ نه بین شور مجنون بریز در جانم مست و مجذوب خود بگردانم دستانی و دلار بائی کن کم کن و باز رهنمائی کن جان بشویم زرنگ هستی خویش و ار هانم ز خود پرستی خویش آتشی بر فروز در دل من که انه و دور پیش فتد همه تن هر چه بغیر از تو زان نفورم کن غرق در تجہ ہائے نورم کن ہائے از همه ما و من خلاصم کن مهبط فیض نور خاصم کن و از دلم دور سر بلندی کن خاک در چشم خود پسندی کن بخدا وندیست که پرده بپوش برهانم ز هر رعونت و جوش آنچه دانم و زانچہ بے خبرم از همه در گذر بلطف گرم من