دُرّ مکنون — Page 27
۲۷ هر که او خود اسیر وار بود در کف او چه اختیار بود آنکه صد بند خود بپا دارد دیگرے رہا کہ راحتی دارد سوئے زن نفس او بے ائل را ونش گشت در میان امل اینچنین اگر خدا باشد آسمان و زمین زهم باشد آه کردم ز ہجرا و صد بار تا یک آو رفت تا دلدار آب از دیده ام برفت چو جو تا یک قطره شد حضرت او گور مردان با بلی میرست کار مردان بمن گرفت خود است ہر کہ ہر دم نظر بخاطر کرد زود اشران برخواطه کرد هر نظر خواب غفلت از نفر خویش بر ان ہر دم را دے اخیر بدان ہر دور ہے کہ جذب است و سلاوک چون نگه میکنم شد متروک این ولایت باختیار سے نیست موسہبہت مست کسب کار نیست بروای یار سورے کرب عباد همه منزل ترا مبارک باد رفضل حق وثوق کام بران دار بردی تمام اعتماد سے مکمن بشور عوام تا درخشد مهر روشن ما منقطع شد ز خلق باطن ما ہر گرا داد حق قیاس تمام شودش از عوام یاس تو نه خود نیست شو بقا این است توسم ده د شود و این است بکن از در و بر درش فریاد تا بپرسند این چه شور افتاد ولاگر بگذاری در کوئے جانان صلی اللہ علیہ وسلم بود بیکبار از فرانتش شور برداریم