دُرّ مکنون — Page 26
٣٩ در تانه پیدا شود بدل دور ہے ننشیند زراہ تو گردے چون کلوخ بینگنی در چا رید آنگه که پیشنوی آوا کا غذے چونبشته است سیاه نیست دیگر نگاشتن را راه چون مجمے پر بود نخست از خاک نتوان ریختن در روشی پاک تانه خود ر اپنی کنی ز خودی نشوی پرز پر تو صمدی کوئے و شوخ رفتن اندر راه آخرا فتند که اوفت در ماه دور دارا ز طریقہائے بلاک نظرے دور مین بدون پاک بد زبانی من نکیس اے یار سر پیچ از تلطف گفتار گفتگوئے بدی زبد کاری است ترک نخش از شعار دینداری این از بر زبان هرچه آمدت گفت دل پذیر و تاثرش ناچار د در معنی آدمی زمین آسمان چنیسه همه این بستگان به بندگران بر سر جمله قاهر است نهان ہمہ چیز است همچو گاو عصار گرد مرکز بگردد از اجبار آسمان انه طاقت است و توان که دو شہری فروشو در مکان نیز خورشید را نہ یارائے کہ نہد بر سر پیر شب پائے و شمن آتش است آب روان دشمن آب است هر خوان آپ پروان ن شب سلخ است ما را ایمن هم خسوف است برخور روشن م اینهمه چیز است و هم به دوست