دُرّ مکنون — Page 25
۲۵ چون بسبب الا بینگنی سنگی سرنگون افتد چو پالنگے ناله ها میکند بدیده حال که بلند آمدن هرا چه مجال آن خداوند و خالق افلاک ہست از بندئے دنیا پاک زین سبب پاک نام او خوند که خدا هست پاک از پسربند او نہ مرا در اپسرند مادر و جفت گیے خورد نه تند نه خفت ع نه چو انسان بزاد نر مرد است ہر کہ بند سے بہائے او بینی ما حق شنا سیده شد زبے بندی در همه کار و بار آز اوست پیچ بند بر و نیفتاد است زنده گرداند و می راند رانداز قهر نیز هم خواند قدرتش خارج از حساب عدد پاک از هر چه بر خدا نزد هرده را پیچ بندے یہ فعل و کاوش نیست اے بہارِ زمانہ عاشق جان عاشق یگانه عاشق آن چنان دار ظاهر بانت که شریعت عیان بودنت چون خوری آنچنان بخود که طعام نکند باطن توتیه تمام نه چنان خود که نور تو سوزد نفس را شوخی و شر آموزد و شیم اوفته جوست شراب کاہلی آرد و تغافل خواب چون بکس آن انگار رو آرد بخش انس موسیل نگذارد ذکر ظاہر تصور است گمان نشوی سیبر از تصویر نان