دُرّ مکنون

by Hazrat Mirza Ghulam Ahmad

Page 24 of 203

دُرّ مکنون — Page 24

۲۴ سخن عشق دل کنند پرخون روئے لیلے سہمی کند مجنون می فتد در دل از جدائی خون فرقت یار میکند مجنون گریه گر نایدت بمان بیدار تنگدل چون شوی بنالی زار اینچہ نواز لیست اسے نگاریم من در آتش بهشت را بینیم دل سوزان عشق و یار به پیش وصل یار است دعم وما دم میش خود غنیمت بدان چنین اعزاز ورنه از طور دیگر آید باز تفضیل بنده بنده را نام بنده شد از بند زانکه بند است بند در چون چنید آب ہم بنده است زنیکه ام بند در سردی است نه خود کام ما نتواند که گرم گرد دو حار باه هم بنده است زینکه مدام میشود نیست چونکه گشت تمام آفتاب است نیز نده و رام زانگه گردد یک طریق مدام نیز آتش مطبع تمہاری است گرمی او زحکم جباری است گر بر آری پیش او فریاد گر میش گم نگرد دانی استاد بنده است و در حرارت بند بسته حکم بادشاه بلند را سنگ هند است در صلابت خویش پائے اشجار در زمین بندات سخت در پا سلاسل انگلند دست در سنگ احکم زبان بست است لاجرم پست تر زیر بیت است