دُرّ مکنون — Page 23
نفس اماده عمل بداز و بزرگت است خود بمیری اگر ترا نظر است آنکه خود را از بند نه باند چاره دیگران چه می داند عمل تو خدائے نشست اے خام این خدا را بکن زد و ر سلام آنکه او غافر ذنوب بود پرده است نیست آسمان زمین از خودی دور شو خدائے ببین هر که از تفریح پیش دست شاشات در دور مونت بر دید آنچه بیکاشت نفس خودبین فتاده همچو زمان زین مونت بخواندش یزدان میزند را خیر هموان رهزن نشت نفس اتان آنکه صدق سخن ہے دارد زود روید هر آنچه می کارد خشم را چون طعام خور بر با صبر را چون لباس بر تن دار طعام ما صدق کن پیشه در همه احوال | آنکه خود مرده را حیات ہر موت برد سے روا چگونه بود ہر کہ انکار برش هان دارد خویشتن را به تیغ بسپارد گر ترانیست مهر شاه درست دست از جان خود باید شست عشق بر زشت خوش نمی آید عاشقے رائ خه چومه باید چیست زنار تارر بنزن تو رلیمانی است رشته زن تو چیست بسته سنگ خو د تراشیده رنگ جان پیش او خرم شید پیش خراشیده ہوئے آن آیدم از میخانه که برون را ندت چوبیگانه از گردش چون قدم فرار کنید خشت از خشت خانه باز کند