دُرّ مکنون

by Hazrat Mirza Ghulam Ahmad

Page 20 of 203

دُرّ مکنون — Page 20

نه حمل بار خواهم نه بوسه و نه کنار بیرتم که ز عشقش در مطلبی دارم نه من نه خود دروم آنجا چنانکه میدانی که روسی دلبر شیرین بر و با خیارم من آدمی بچنین صورتی نمیدانم فرشته است که نورش ختبر الصبارم جذ به عشق عاشق زار است نو آئین در ره عاشقی نه کفر و نه دین عاشق دلبرست سرستش برش می زده نه از سوتش لیکن این دولته بنجر دین نیست غیر را دخل رسم و آئین نیست کفر و دین خیر د از اراده خویش عشق جذب حق است نیک اندیش ہر کہ مہر رسول در دل اوست لائق بارگاه عزت اوست در نظاری بدارد و کینے دو نخ آمد مقام بے دینه بنه از خویشتن بران گامی زندگی کن دلا چونا کامی هر که ناکام ماند کام بیافت ہر کہ بے نام ماند نام بیافت صحبت خود بدار با بازی لیگ یکسو بروز بد کاری یارہ بد بود زمار بهتر از چنین صحبتی چه کار بتر کا فراست آن که گوید این سختی که خدا شد فرود در بدلنے ذات خود را بلند تر خواند است کار ها کرد و همچنان ماند است هیچ شک نیست کان خدا جهان خود محیطی است هر زمین زمان ور نه قطع نظر نه ترک ادب نیست جائے تہی زجلون رب