دُرّ مکنون — Page 20
است بر مطلبی دارم نه حصل اری خواهم نه بوسه ونه کنار بحیرتم که ز عشقش چت نه نه من ز خود در دم آنجا چاند میدن که ر و به شیرین بر و با خیارم در دوم من آدمی چنین صورتی نمیدانم فرشته است که نورش فتید انبارم جذبہ عشق عاشق زار است نو آئین در ره عاشقی به کفرونه دین عاشق دلبرست سرستش برش می زده نه از پیش لیکن این دولته بنجر دین نیست غیر را دخل رسم و آئین نیست کفر و دین خیر و از اراده خویش عشق جذب حق است نیک اندیش د هر در سر که مهر رسول در دل اوست لائق بارگاه عزت اوست در نظاری بدارد و کیئے دو نخ آمد مقام بے دینہ بنه از خویشتن بران گامی زندگی کن دلا چو ناکامے هر که ناکام ماند کام یافت ہر کہ بے نام ماند نام بیافت صحبت خود بدار با ماری لیک یکسو بروز بد کاری از چندین صحبت چه کاربر کافر است آن که گوید این سخنی که خدا شد فرود در بدلنے فراست ذات خود را بلند تر خواند ست کار پا کرد و همچنان ماند است پیچ شک نیست کان بعد با جهان خود محط است بر زمین زمان ورنه قطع نظر نه ترک ادب نیست جائے تہی زبلون رب یارہ برمی بود زمار بتر