دُرّ مکنون

by Hazrat Mirza Ghulam Ahmad

Page 164 of 203

دُرّ مکنون — Page 164

۱۹۴ ہم محبت فزون شود زد عا، خواستن جمله کار را ز خدا خاستن حاجت از یگان سنگان نه زمین و فرشته و انسان دست حاجت بدر گمش کردن یاد نامش نخفتن و خوردن بدر ہم محبت فزون شود از بیم کوشش اند زیادت تعظیم ہم محبت شود ز قطع هوس بر خداوند را پرستش و بس دوست یکرنگ شرط باشد به عشق باریک سر که چشمش هزار جا باشد دعوی عشق او خطا باشد دل لیے جان کے نگار یکے در خیال تو از خود آزادم با تو ناید ز خویشتن بادم نے بدستم که با تو آمیزم نے کیسے کہ از تو پر میرم چون نبات د خلاف با تو درست دل نهادم بدانچه خاطرات روز باشد هر ادرین سودا کہ سے ہم نشین شوم شما جان و دل چون سمی و بر باد تنگ آنکس که دل بجانان داد فراد سر کر ا یار با عدو به نشست گوشو از چنین مصاحب سورت دوستی را طلب کن آن بیرنگ با حد و تواو بدارد جنگ لاجرم مرد عاقل و دانا نه نهد سبز براہ حکمت یا حب دنیا و غفلت از عقبه باز میدارد ازره مولے مادہ خبیث نفس حرص و ہوا است تا نه مقهور دل شود چه بالا است