دُرّ مکنون — Page 154
۱۵۴ نفس ماید کشت و توریست اثر و ہائے دمان پر از در است صفت اولیا ظاهر آراسته مشرع متین باطن آرام یافت یقین یا رخ شان تافت نوریقین دل شان یافت قرار بدین مردہ از خود برائے حتی قدیر شست نقش دوئی زبون میر تا توانی غریب مسکین بایش دور تر از تکبر و کین باش در لغت بیغیرت اصل اولیه مسلم لطف یزدان میشود خود سرش آن عنایت ها که شد بر اولیاء شد زمین اتباع مصطفے هر که خود ر اگر و تفویض درسش خوئے شاہان رعیت جا کند چرخ اخضر خاک اخضرا کنند آن سول مجتبے بود آفتاب مشرق و مغرب شد از دو فیضیانی صد هزاران شیر بود اندر سے ہر دو عالم را میدید ار نے هم مناجات آن آن گرم کن که ماسوائے ترا در حریم دلم نماند جا از جناب تو در که رو آرم منکه اندر جهان ترا دارم آن دے وہ کہ راہ گلوگیرد و از دو عالم پناہ تو گیرد