دُرّ مکنون — Page 152
۱۵۲ اندرون یا منور و روشن پاک ہم فرقه هست این جشن اوفتاده بلجہ اعظم نے زیست کسے خبرنہ زدم آمد مجبر و بر سرصدی بر سیر ہر صدی برون آید آنکه آن یار را ہمے شاید کیست آن کس کجاستا و نیز تا سر خود نهم در پائیش جز تو دل پینی نقش نپذیرد خود چه چیز آنچہ جائے تو گیرد چه که ندارد بر تو منزلتے منزلت دارد آن نکو صفته درمیان تعلق الهی آب ست عزت نطرف ت مجید کی بجائے بزور خود نرسید آنکه در و محبتش بگرفت گر بمیروز در دو نیست شگفت درد آنکه تقولی گزید و صبر شکیب کار و بارش همه بگر دو زیب صبر ورز اسے عزیز در ہر باب تا د سندت جزا البغیر حساب غم و حزن تو گر بود پئے دین ہم مالانگ شوند با تو خزین تو زان پست چون ظافر رست خدا با تو شادی کنند ارض و سما ہمچو آن امر دے سیاہ الله که بپوشید چون زنان جامه رئیش چون آدرش با نمایش دیور ا نفرت آید از رویش دوست خلوت است هر عاقل زانکه در خلوت است مستقل دل