دُرّ مکنون

by Hazrat Mirza Ghulam Ahmad

Page 150 of 203

دُرّ مکنون — Page 150

10۔از برائے دوروزه حرص و ہوا پس پشت انگلند کتاب خدا از سر صدق دم بذکر بر آن خواه در گوشه خواه در بازار ما که دل باختیم در ره دوست هر چه در ملک یاست دوا نیست در آنکه با یار بیست پیوندش ظلمت سالها بر و پندش ہر کہ در شہوتے فرو افتاد دیگرش نام من نیاید یاد حق ناید اندر قیاس و اس کے کہ شود کار سیل از لگے اینچنین روح آدمی زاده یوسفے بہت درچه افتاد ت خوب است خوب آثار اسے تنگ نشت رو که خویش باید ہر که در خلوتے به بار نشست در خود را بر مئے خلق پست چه بگویم که شرح سوز و گداز نتوانم بروزگار و راز گرم کم شو مرا خراب کن تو مہے کا ر آفتاب کن جان فشانم چو داستان بینیم حیف باشد که رایگان بینیم کس نماند ز دست مرگ آزاد سر که بینی برائے مزون زاد س ارزوست دلبرا بھر روئے تو نتوان با تو پیوسته است رشته جان پر کہ دل فارغ از نگار کند میش را بر غم اخت یار کند برغم اختیار چون منی راچہ جائے اینکه قدم زند اندر طریق درد و الم روز و شب گریه با کنجر آغاز گر تو از گریه ام بیائی بازا چیست بے یار جان بن کر فوت آتش اندر والے بزن که نسخت خلق گویین زیاده خون ریزد گو بگویند زین چه برخیزد روح تو چیست پوست در چاه ها چیست قرآن رسن ز لطیف یاتہ۔