دُرّ مکنون — Page 149
۱۴۹ این شراب کباب روئے نگار یاد می آید از درستی کار ہر کہ انہ فاقہ ماتے دارو جز غم نان غمے نمے دارد خالق خلق است خرم شما د هر که از او است زار گریان زردم تا نه ریزند بر سپید سیاه نتوان شد ز هیچ حرف آگاه عشق الهی رو نماید بشم عاشق زار ہشت جنت چو بو سه براب باد چون نه بینی بشه یک مرا چشم بد دور اینچه ناز و ادا نه بد از مہم او لبسوئے یار بود که ازان بہزار بار بود مهما تو لف کر بلاک من شب روز بتکالیف ہجر خود جان سوز من اگر اختیار داشتم عمر خود ہم تو گذاشتم عمر بتو داد مے عمر خود ترا برضا تا فزونت نشود حیات بقا گر بگویم زش کہ ہائے درون دو دخیرت ز تربت مجنون عشق روئے نگار خونم سوخت ظاہر و باطن و درونم رشوت و دل برفت است و جان رغم سونی است و آن هم مسافر دو روزه یار دلبر کہ روئے خود فروخت جان خدائش اگر ج جان باشرت چه دل که جویایی دانش و داداست بروم اندر فغان و فرما دی است بود نصیحت