دُرّ مکنون — Page 144
۱۴۳ نے دیگر خوش شود اعلا نمی گفتن چه مقام ملال و آشفتن گر به سیکل چو کوه قاف بود هم خدا نفس بر خالات بود ہرزہ گولی نکن بفقر قیاس فریبی نیست اینکه پست ساس ترک دنیا بردم آموزند خویشتن سیم فعلی اندر زدند یعنی دینداری دین دگر شست دین اگر شب با خویشتن را مکان جمیل آماج یرین جان تا ریک و گفتگو بفروغ معده خالی گلو زنده آروغ باید آن شاطری درین میداد که بود سخت کوش و آسین جان چون جوئی نفیست فوق ربانی آسیا ئے نہی چہ گردانی خاک خاشاک دل نمی بردند آمین سرد را غنی کو بند چند با زوزنی بشرک مناد بازبین سوئے آن که با زود ا مذہب اہل ہنود شبیه انار دیگر است با خدا وند پاک بغض وشتان بر سر مشت خاک این بلغاق اسے غنی بندہ عاقبت بنده در بیشک است و عنبر آگنده تا نگردد خدا الفير ومعين من جهان در دلت بریز همین مد سب ہندو ان اله و دون مذ ہے بہت طرفه بوقلمون دا خود فرا زدند و خود شسته و ریزند گاه گوین پینچ نیست بشر ہمہ جاہت ذات پر میشر گاه گوی خلق چون شدید پسر حسرت و کرشن آمد