دُرّ مکنون — Page 143
۱۴۳ از پئے حق نہادہ بر کف بیان مرورزم و مباز میدان ہر یکے آفتاب صدق یقین عامل کارگاه جلوه دین مهر پارکان بجان خود بنشان تا شوی جان من هم از پاکان د امین تیره بالطنان بریان رو بجو نیکوئے زنیک فلان ما در این بتان نسبت نفس است مومن آنکس شود که مومن آنکس شود که آن شکست در بیان نفس در سهمه مردمان است این بنگر بر ایک مرد گزیده را نگیرد خواجه چون بز نمود و کار داد بے سخن شرعیان که چپی راد ور متابعت میرا در پس دا عیش بر و مولا تا نیفتی بگیر سی و بلاء آنکه خونش ز خون برهاند از کرم دان اگر برساند در علامت اولیا وائل الله پر شد از عشق آبگین یشان ہوئے دلبر و مد ر سینه شان گرنگانی چنین خدا چه درست استخوان تا خون شورت روز محشر که دل شود ز و خوان در خیالت فسانه است و نون راستی را بدل اثر با شد گرفته آگنده گوش و گر باشد