دُرّ مکنون

by Hazrat Mirza Ghulam Ahmad

Page 143 of 203

دُرّ مکنون — Page 143

از پئے حق نهاده برکت بیان مرد رزم و مبازرمیدان ہر یکے آفتاب صدق یقین عامل کارگاہ جلوہ دین مهر بارکان سجان خود نشان تا شوی جان من هم از پاکان دامن تیره باطنان بریان رو بجو نیکوئے زنیک دلان ما در این بتان بت نفس ست مومن آنکس شود که آن شکست در بیان نفس در همه مردمان است این نگرید ایک مرد گزیده را نگرد خواجه چون بز نمود و کار داد به سخن شد عیان که پیش میاد و در متابعت در پس دامیش بر و مولا تا نیفتی بگم رہی و بلاء آنکه خونش زخون براند از کرم دان اگر برساند اور علامت اولیا واہل اللہ پر شد از عشق آبگین یشان ہوئے دلبر و در سینه شان گرنگانی چنین خدا چه درست استخوان است و خون شعر کوت روز محشر که دل شود زدوخون در خیالت فسانه تو منون راستی را بدل اثر باشد گرینه آگنده گوش دو گر باشد