دُرّ مکنون

by Hazrat Mirza Ghulam Ahmad

Page 130 of 203

دُرّ مکنون — Page 130

۱۳۰ تن چه فربه کنی که این تن ما خاک خواهد شدن بردن ما چون شود خاک این سرو سینه چه کند کس تکبر و گینه کچو خاک از همه فروتر بایش خاکساری گزین و جفت پارتیش چون زنی کوس کون زمین اقلا باز نائی درین بلاد و دیار گرنتابی سر طلب انه راه ره کشانید بر دلت ناگاه تا نه صبر تو آشکار شود کے نصیب تو لطف یا رشود ہم چیز سے بدست قدرت است صبر منفتاح گنج رحمت اوست ہر غنی را که در تو گیر دراه میکشاید بوقت خود ناگاه شرط عشق است جستجوئے قوی سوزش مصدق و صبر وگرم دی عاشقانها جفا کشی است شعار با تنعم ترا بعشق چه کار تا بیشقت بسوزوت یکبار کے دہندت دوران حریم گذار عشق را عقل دیگر است استاد نیست این کار عقل ما در زاد آتشے بہت عشق و وا چون خس عشق را پا و سر نیا بدکس مرد کار افتاده میداند که رو عشق آتش افشاند صدق عشقت ز خویش بردارد و از صفات خودت برون آرد نام ابدال زان شده تا ابدال که مبدل شده صفات خصال کمترین خاصیت عشق نگار این بود کز خودت برد یکبار مست روئے نگار خود گردی فارغ از روزگار خود گردی نعت مصطفے صلی اللہ علیہ وسلم