دُرّ مکنون — Page 121
در فاریخ افتاده از بریکم پیش مست ہے نگار جانی خویش کس بر وقت شان ندارد راه که نهان اند در قباب اله لبر نگرشان در جهال یار بود صدق و صبر و ثبات کا ربود زمند نگرد و زحق مرا همه شان از وخاک است پیش شان کسیان و مزاحم پاک از لوث نفس دیده دل یاد کرده بدیدگان منزل از غم و در دیار گشته کباب آتشین دهم ولیکه دا چون آبی در چون سحرگه ز خواب برخیزند سیل از دیدگان فرو ریزند پشت پا بر سر جهان زود اند خیمہ بر کوئے داستان بوده اند غرقه بحر وجد از انوانه نقش نیستی نیست جلو پایه ریزه ریزه شد آبگینه شان ہوئے دلبر و در سینه کشان نہ دل و جان در ریش بکار آمد خانه خالی شد و نگار آمد جان نهادند بر کف از پے یار دل بریدند از جهان یکبار از آنکه کارش شدات سوزو گداز یار گم کرده را باید باز ہمچو من بیدلے مرا باید کار من با تو برمی آید ا فرقت تو نگه در خونم کاملان دیده اند و نیا را که دران میل دل خطاست خطا آخرین دم چو جان بلب آید این خطا نیز بر تو بکشاید طلب عزت و غنا و مراد این خدا ئے است طریق عباد بندگی نیست بے مراد شدن برضاء علیک شاد شدن