دُرّ مکنون — Page 120
١٢٠ یادگر یا برنج و نبات و شیر آرند یا دگر نعمتے کبیر آرند عاشقش بود این شکسته جیگر مرد و زد تیر بر روان پدر گریه یا میکند بوقت غذا لقمه در دست و دل برنج و عنا نیستش از طعام خوش چیزی میخورد ایک دل مران یہ پیسے چون طعامش بنام می آرند بهرا و خوش طعام می آرند می گز نبات چنین طبیعت مان کم خوری است راه زید و عفات ہر کر انفس پاک شد از شر این طبیعت ببخشدش و اور بعد زانش غذا زمان نکند گرچه او سیل سوره آن نکند اینچنین او اگر خورد بسیار نفس را نیست اندران بشرکا یا چنین دان که عاشقے آراست خسته از ہجر بروئے دلدارات روز و شب در شهر و سال نگار ہمچو مرده شده بفرقت یار غم گر طعامے بیابد از دلبر اگر فزون هم خورد از ان چیزر همچنین کاملان طینت پاک از پے یار اوفتاده پنجاک گفت پیغمبر سے ستودہ صفا اكثر و اذكر هادم اللذات کے هر که غالب شود بر د غم جان کم شود شعور نفس او بر آن موت را یا د دار در لیوانش و ان همه بار با و انتقالش حال اولیاء اللہ از درون و اصل حریم جلال و از برون احتر و پریشان حال