دُرّ مکنون — Page 107
1۔6 فرحا شعر و شاعری بگذار یار دلبر طلب کند کردار ترسمت در عمل زیان نبود بهره تو همین زبان نبود۔چون ببردی حصار خود بزنیم دست بر دست یار خود بزنیم در بیان عمل W کاهلی در اطاعت فرمان باشد از جهل قدر آمر آن این شیاطین پر زلان دگر ان مشروع را میکنند استخفاف تا ازاین راه نام خود و بیند کس نداند که نخ و بد بونید سیداتی که نقد چشم که بابت آنکه خود را ندید وراه نشینان ہر کہ خوف خدا نے دارد پیچ خوفے بدل نے آرد هر که از جذب حق گذارد کار زندگانی کند باغ و بہار ہمت چست دار و قصد درست که بود شوم محبت مرد هست کار فقر است کار جان ادن نه بدست اوفتد زنان دادن جان درین راه نشار باید کرد در سر کاره یا نه باید کرد تا توانی دل سلیم بدار عجب و گیر در یا بدل گذار کبر گرز و قسم شهان خبر یا بند از حمد سوئے من عنان تالند خلق را سوائے حق بخوان خود بر سلیمان بنا از چون بدید چون مسند پند چشم برق دار تا نیفتی بعجب و استکبار چون پیدا است کار عمر و حیات تا توانی بسیار گیر ثبات